X
تبلیغات
هديه هاي خداوند
هديه هاي خداوند
اين دفتر خاطرات پسرهاي ماست
 
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 29 بهمن1392 توسط مامان محمدين |
عزیزان من آدرس وب خودم اینه:


http://delneviseham.blogfa.com/

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 9 آبان1390 توسط مامان محمدين |
پسران عزيزم!

مدتهاي مديد بود به اين فكر ميكردم كه امكان دارد وقتي بزرگتر شديد از اينكه همه خاطراتتان عمومي بوده ناراحت شويد. خودمان هم ديگر دوست نداريم همه اتفاقات زندگيمان را عمومي كنيم.


به مناسبت سي ام مهر ماه كه گفتم چه بوده! تصميم گرفتيم با بابائي كه اينجا را تعطيل كنيم.


اما خاطرات شما تعطيل نميشود. خاطره نويسي من هم!


بنابراين جائي خصوصي ثبتشان ميكنم.


اما دوستان عزيزم  از اينكه در شاديها و نگراني ها همراهم بوديد... برايم دعا كرديد متشكرم همه شماها دلم را همراه خودتان برديد؛ دوستتان دارم و از حضورتان بي اندازه سپاسگزار.

به شما سر خواهم زد!  


از اين رهگذار ميگويم: اگر مايل به ارتباط بيشتر با بنده هستيد اينجا كامنت بگذاريد.




نوشته شده در تاريخ دوشنبه 9 آبان1390 توسط مامان محمدين |
براي آخر مهر حرفها داشتم. جشني ميخواستيم و شادي اي.
اما نشد.

فرصت نشد!

ماه مهر، ماه شكفتن عشق زيباي من و باباي مهربان شماست.
ماه مهر... كه براي من در دلش بوي خوش بهار دارد. براي من/ بابائي/ و شماها.

سي ام مهر ماه سال هشتاد و سه قلب هايمان يكي شد. و نگاهمان گره خورد و شادي هايمان را در هم ضرب كرديم تا نگراني ها و غصه هايمان در سايه حضور يكديگر كم و كمتر شود.

و درست سي ام مهر ماه سال هشتاد و هفت اتفاقي افتاد كه...

نه زبانم ياراي نوشتنش را دارد و نه قلمم توانش را.

نميدانم چگونه روزي بوده از ازل براي ما اين سي ام مهر ماه... كه تقويم زندگي ما آنرا نه سرد و پائيزي كه گرم و بهاري نوشته است.

سه سال از حضور شماها گذشته است... سه سال! نه اينكه سه ساله شده باشيد.

من امروز كه اين را مينويسم پر از بوي مريم هستم. بوي آن شاخه مريمي كه بابائي برايم هديه آوردند. و نگاهمان در هم گره خورد براي دقايقي... هر چند در مسير بوديم و همسفراني هم داشتيم. اما ما در دنياي آنها نبوديم.

به پدر و مادر شدنمان مي انديشيديم.

واي خداي من... همان سال هم مامان بزرگ از سفر كربلا آمده بودند. امسال چه تلاقي زيبائي شده براي ما.




پروردگار من!‌ خداي مهربان من! ميخواهمت كه هميشه هميشه پاسدار و نگهدار عشقي باشي كه خودت خلقش كردي...

و نگاهبان و نگاهدار ثمره هاي نازنين اين عشق باشي.

و نگذاري خطا بروند... كه من ولايت آنان را به دست توانمند تو سپرده ام.

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 9 آبان1390 توسط مامان محمدين |

اين آخرين آلبوم وبلاگي( عمومي) شماهاست...





ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 9 آبان1390 توسط مامان محمدين |



وقتي كه درختها هم اشتباه ميكنند، و نميدانند در اين شرايط بايد شكوفه كنند يا برگ بريزند؛ چه انتظاري از من داري؟

ميبيني كه شكوفه زده اند ... چه خوش خيال ... چون تو روئي نشان داده اي. اما نميدانند كه موقتي است.

روي شاخه درختهاي پشتي زالزالك ها جلوه گري ميكنند و روي شاخه هاي اين درخت شكوفه ها.


از من هم انتظار نداشته باش كه بفهمم چه كنم در مقابل رفتار دوگانه ات!





من ميخواهم مثل اين تصوير رها باشم. نرم باشم. ساده باشم. عاشق باشم

كنارم باش!

كمكم كن.
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 25 مهر1390 توسط مامان محمدين |
دوستان عزيزي كه تا الان در جريان نبوده اند...


تا روز عيد غدير فرصت داريم تعدادي ياسين برداريم به نيت شفاي يك بيمار.


منتظر حضور گرمتان هستم.


بعدا نوشت: 957 سوره از 1000 سوره ياسين توسط دوستان برداشته شده.... بشتابيد.


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 25 مهر1390 توسط مامان محمدين |

يه مدت بود تصميم سفر داشتيم. بالاخره جور شد.

عصر روز سه شنبه 19 مهر راهي تهران شديم. و اولين سفري بود كه قرار بود بابائي شب رانندگي كنن.

الحمدلله همه چيز خوب بود. ساعت 11.30 شب رسيديم منزل مادرجون. خدا رو شكر شما از اول سفر خواب بودين تاااااااا تهران.

البته به جز يك ساعت اون اواسطش. كه توي دليجان با بابا علي كه از محل كارشون برميگشتن ديدار داشتيم.

نماز و شام و دوباره حركت.

خوبيش اين بود كه براي اولين بار من جلو نشستم توي مسافرت. خيلي خوب بود. كلي به من و بابائي خوش گذشت.

خوب عصر چهارشنبه با دوستان دوقلوئي قرار داشتيم.

كه از بد روزگار فقط دو تا شون اومدن... پارك! اولش دوست جونم بهاره ... و كمي بعد هديه. بهاره بدون

ني ني هاش اومده بود. شماها هم يه گربه كه ميديدن جيغغغغغغغغغغغغ ... واي ديگه مونده بود عابرها صداشون در بياد.

ولي ديگه دخمل پسملي هديه كه اومدن بهتر شد اوضاع. با اينكه قابل كنترل نبودين ....... هديه با مامانش

اومده بود و خدا رو شكر كمك خيلي خوبي بودن به ما. خدا عمرشون بده. واي خيلي خوب بود. من و هديه

بارداريمون فقط دو ماه فاصله داشت. و از ابتدا با هم صحبت ميكرديم... تاااااااا انشاالله صد و بيست سالگي

شما ههههه.

هديه هم دختر موقر و مهربوني بود پر از نگراني بخاطر بچه هاش. امير حسين هم وااااااارد ! همه نقطه

ضعف هاي مامانش رو ميدونست. و حقيقتا فيلم درمياورد اساسي.

هستي دختر خيلي نانازي بود كه من عاشق چشماش شدم... ماشاالله.

بنده خدا بهاره هم رفت آريا و پوريا كه تازه از خواب پا شده بودن رو آورد به كمك خاله شون. چقدر ماماني بودن...... هر دوشون خواستني و خووووووووردني.

سردشون شد و يه آقائي هم دست گذاشت به دستاشون... دل مامانشون بد شد... زود رفت.


به اميد ديدار دوباره.

ولي با هديه كلي ايستاديم......... كلي هم پذيرائي شديم. دست هديه جون درد نكنه. يه دختر سريش هم چسبيد بهمون...


خيلي زود دو ساعت تموم شد... و من دلم در پي ديدار ديگر!


******************************************************************************

فردا صبح با دوستان با محبتم قرار داشتيم مصلي، نمايشگاه رسانه هاي ديجيتال. اول هدي اومده بود با

عليرضا... واي براي اولين بار هدي رو ديدم. اونم از دوران بارداري ميشناسمش. گل پسرش هم تير ماهي هست (البته زودتر دنيا اومد اواخر خرداد)!

بعدش حميده و فرزانه اومدن... فرزانه هم از دوران بارداري ميشناسم... اونم پسمليش اگه اوايل خرداد با زايمان زودرس نيومده بود حتما تيري ميشد.

واااااااااي ميثم نااااااااااز من با اون نگاه عاقلانه اش... كه من عاااااااااااشقشم.

بعد از اون عاليه و زهرا اومدن. واي من عاااااااشق حسينم( گل پسر عاليه)... عاشق حانيه (دخملي

زهرا)....... مريم هم اومد و زهرا نازنازي رو براي اولين بار با مامانش ديدم.


من عااااااااشق همه شونم. و حقيقتا وقت خداحافظي دلم تيكه تيكه ميشد ميرفت همراه هر كدومشون.

حميده و مريم زودتر رفتن. ولي من و عاليه و فرزانه و هدي و زهرا مونديم تا نهار ... قبل از ناهار هم يه نيم

ساعتي طيبه اومد... با دخمل نازنازيش.. طيبه بارداره و خيلي زحمت كشيد با اون ني ني فندقيش اومد اونجا.


شماها هم كلي توي قسمت كودكان نمايشگاه بازي كردين. و ديگه برگشتنه فقططططط بغل ميخواستين يه تيكه از راه رو دو تائي بغل شدين... كمرم شكست حقيقتا.


ولي خدائيش توي راه رفت همه دوستان كمك كردن تا به ما بد نگذره.. هر كي ميتونست دست اون يكي رو

ميگرفت كه از من دور شده بود.


كاش حميده مامان محمد صدرا و فاطمه مامان محمد حسين هم مي بودن....... و البته سعيده مامان مهدي. اونوقت جمعمون كاااامل بود.


انشاالله تشريف بيارن اصفهان.


عصر شماها غش كردين ... از توي همون تاكسي.

بعدش دوست گلم اس ام اس زد كه اومدم نزديكت... بيا .. ووووووواي دلم پر ميكشيد كه ببينمش.

رفتم.

چقدر هم ناز بود حقيقتا. چقدر از دلهامون گفتيم... چقدر با هم نزديكيم. چقدر...


دست گلش درد نكنه براي شماها اسباب بازي ماشين خريده بود و يه شاخه گل براي خودم.

حقيقتا از ديدنش مشعوف شدم. و هزار باااااااااره عاشقش شدم. سوسن عزيزم خيلي دوستت دارم آبجي جونم.


******************************************************************************


وقتي رسيدم عمو مجيد و زن عمو سميه هم اومده بودن منزل مادرجون. براي ناهار فردا برنامه ريختيم كه بريم بوستان ولايت.

و عمو مهدي و خاله رضوان و هستي و هليا هم بيان.

عجيب خوش گذشت.

مخصوصا به شماها با اون پارك بادي اي كه با عمه و بعد با بابائي و عمو مجيد و مادرجون در سه مرحله مختلف رفتين.

توي كشتي صباي كودكانش هم نشستين البته مسئولش نبود و شما فقط رفتين روش نشستين و فوري اومدين پائين.


موقع خداحافظي هم كلي گريه كردين.

همه زمان برگشت محمد حسين عقب خواب بود و شما محمد هادي يه 45 دقيقه اي حرص دادي ولي خوابيدي...


ساعت 12.15 دقيقه هم رسيديم خونه.

برگشت هم مثل زمان رفت كلي خوش گذشت... كلي با بابائي حرف زديم گفتيم و خنديديم. اللهم ارزقنا هميشه از همينا.

از همين مسافرتها كه فسقولكا خواب باشن و ما يه دل سيررررررررررررر هم رو ببينيم و حرف بزنيم و بگيم و بخنديم.


عكسها در ادامه مطلب




ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 25 مهر1390 توسط مامان محمدين |

آش شله قلمكار !!! اوووووووم خيلي دوستش دارم.


حالا هم از بس عكسها مختلف الموضوع بودن يه آش پختم باهاش. اميدوارم خوشمزگيش يه عمر زير دندونمون باشه.



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ یکشنبه 17 مهر1390 توسط مامان محمدين |
كنار تلوزيون رو به سمت خراسان ايستاده اي محمد هادي!

و دست به سينه داري سلام ميدهي.

بابائي صدايم ميكنن كه بيا ببين گل پسرمان را.


اولش خيال ميكردم كه داري با مولودي سينه ميزني. اما بعدها فهميدم نبوده ام و بابائي همين طوري سلام داده اند و تو ... تو الان درس پس ميدهي.


ميزنم زير گريه.

رو به تلوزيون نشسته ام.... به مولا ميگويم ما دل نداريم آقا؟! بقيه را بي خيال اما دل كه داريم!

شما هم كنار بابائي هستيد. و ناراحت كه چرا من گريه ميكنم........


لبخندي چاشني اش ميكنم اما در دلم غوغاست.

پادشاه ايران زمين ميخواهيم دعوتمان كنيد به پابوسي.

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 17 مهر1390 توسط مامان محمدين |
لاك پشت يكي تون دست محمد حسين بوده و سرش رو بيش از حد كشيده و فنرش از جا در اومده.



محمد حسين: ببخشيد... حواسم نبود.

محمد هادي: خواهش ميكنم.



من: الهي قربون جفتتون بشم.



محمد هادي: بده من درستش كنم.

محمد حسين: نه تيزه.

محمد هادي:ببرين دكتر!!!


***************


محمد حسين: اسمت چيه؟

محمد حسين: مريم خانوم..



ببخشيد محمد حسين اين مريم خانوم كيه؟! الان من رو روشن كن!!!





نوشته شده در تاريخ شنبه 16 مهر1390 توسط مامان محمدين |
مدتها پيش شايد همون نيمه شهريور كه سفر چادگان بوديم؛ موهام كمي از روسري زده بود بيرون.

ناگهان شروع كردي تند تند موهاي من رو بپوشوني. حالا مگه چقدر بود؟ يا مگه كجا بوديم؟


توي ماشين در حال حركت و يه ذره از موهام.

خلاصه كه حضرت محمد حسين آقا غيرتي گرديدندي و موهاي من را پوشانيدندي... به اين بهانه كه آقا نبينه. و دقيقا هم اين جمله گفته شد... آقا نبينه.


و من هم كيفور و هم متعجب و هم متفكر.

كيفور از اين عمل شما محمد حسين آقا. متعجب كه از كجا اين رو ميدوني. و متفكر كه چي ميشد همه مردان سرزمين ما غيرتمند مي شدند؟!


نوشته شده در تاريخ شنبه 16 مهر1390 توسط مامان محمدين |
- هيچ كي سلاااااااااااااام....... توي كوه صفه اين هفته رو به جائي كه هيچ كس نيست..... توسط محمد حسين و سپس محمد هادي.


- چيكار؟

چيكار ميكني؟

چيكار ميكنه؟

چيكار ميكنم؟


اين سوال نيمه جايگزين اين چيه شده! كاملا نه ها....... هنوز اين چيه سوال رايجي هست ولي خوب اونم اضافه شده و 50/50 شده پرسش هاتون!


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 12 مهر1390 توسط مامان محمدين |
رفته ايد توي حياط. از باغچه گل چيده ايد.

مي آئي و با همان صداي رامكال گونه ات ميگوئي مامان توئه................... و يكي از گلهاي زرد را مي گذاري روي ميز براي من... دلم ميخواهد زمان همين جا بايستد... همين جاي همين جا.


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 12 مهر1390 توسط مامان محمدين |
با تسبيح زده اي به كمر محمد حسين.

ميدوم دنبالت اقلا تسبيح را از دستت بگيرم. به شكم خوابيده اي روي زمين و زير زيركي ميخندي.

حالا اين محمد حسين كتك خور نبودها؛ تازگي ها مظلوم نمائي مي فرمايد.

تو هم سوء استفاده ميكني بسي!!!


تريپ عصباني گرفته ام و مدام مي پرسم تسبيح كو؟!

يكدفعه برميگردي ميگوئي بالا!

و توي هوا دنبالش ميگردي!!!

چگونه بايد خنده ام را كنترل كنم؟! نمي توانم. پقي ميزنم زير خنده و روي زمين دنبالش ميگردم.


بالاي سرت افتاده.


به فرزندانم!

تو هنوز قانون جاذبه را نميداني... اما دانستن تو مهم نيست. مهم اينست كه جاذبه هست.

و عجيب چسبيده اي به قلب من.

عزيز دلم.


پي نوشت: يك مطلب بي ربط!!! دستت را رو به سقف كرده اي و مي پرسي اين چيه؟!

دارم فكر ميكنم سقف رو بهت معرفي كنم يا در مورد چراغ صحبت كنم؟! كه خودت ميگوئي: هوا !!!


مثلا هوا چه رنگي است ؟ من چگونه بايد بفهمم منظور تو هوا بوده است؟!( به گمانم كار تو بود محمد حسين!)


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 12 مهر1390 توسط مامان محمدين |
داري دندون هاي بالائي رو در مياري....


يعني شماره هاي 19 و 20



نه گريه اي نه اذيتي ؛فقط يه تب مختصره....... تو يادت نمياد ولي من يادم مياد كه براي دندونات چه ها به سر من نيومد...... محمد هادي!

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 12 مهر1390 توسط مامان محمدين |
پنج شنبه هفته گذشته دوستي وبلاگي از يكي از شهرستانهاي اطراف اصفهان اومد خونمون.


يه گل پسر داشت كه دو ماهي از شماها بزرگتر بود. حقيقتا هم توي دل من جائي باز كرده براي خودش نگفتني.


نور و عطري تابيد توي خونمون. نميدونم چرا اين حس زيبا اومده سراغم.


ولي شب خوبي بود. با همه سادگي اي كه شام ما داشت. آخه اولش قرار شد شام بمونن ولي بعدش گفتن نميايم و اصراااااااار كه شام نپز.


ما هم غذاي معمول خودمون رو داشتيم.


محمد هادي بلاچه! اينقدر وروجك بازي درآوردي كه نگو. همش هم براي جلب توجه.


ضمن اينكه نميدونم چطوري بگم بچه دسته گل مردم به بازي هاي خشونت بار شماها عادت نداره ...... چرا باهاش بازي خشن ميكني؟!


يه بار هم اون گل پسر داداش محمد حسينت رو محكم بغل كرده بود. محمد حسين هم انگار كه خوشش نيومده باشه.


تو هم فهميدي. و هي ميگفتي ولش كن. نكن. قربونننننننننت بشم كه اين همه هواي داداشي رو داري.


در نهايت هم پسر دوست گلم با شماها معانقه كرد و خداحافظي. و شما هم طبق معمول بوسهاي هوائي نثارشون كردين.


كاش تكرار بشه و باز همديگه رو ببينيم.


اگه مامان خانومش راضي بود عكس هاش رو بعدها ميذارم.


:)

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 12 مهر1390 توسط مامان محمدين |
محمد حسين كتاب رو برداشتي و ميگي:

خوب بچه ها!


يه بچه بود اسمش حسن!


محمد هادي تكميل ميكنه: بود.


تا اينجاش رو حواسم بود. نميدونم بقيه اش رو چي گفتين.


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 11 مهر1390 توسط مامان محمدين |

اواسط شهريور امسال بود كه دوباره فيلمان ياد هندوستان كرد و قصد كرديم سري به اطراف اصفهان بزنيم.

من نميتوانم تو را مهمان كنم به هواي خوب و پاك و خنك آن ديار،

نمي توانم دعوتت كنم به يك چاي آتشي؛ كه هر چقدر هم ترك كرده باشي از چائي آتشي نتواني بگذري،

نميتوانم دعوتت كنم از تكه تكه مناظر عكس بگيري توي قاب چشمانت،

بازي نور و آب و سنگ و آب را چگونه تقسيم كنم با تو؟،

نميتوانم صداي غرش و خروش آب را مهمان گوشهايت كنم،

نميتوانم سكون و آرامش جوي هاي كنار رود را با ركود آينه وارش تقديمت كنم،

نميتوانم سقاچي ها را نشانت بدهم كه دارند با نوكهاي كوچكشان آب برميدارند تا روي لبهاي خشك حضرت ابالفضل بريزند،

نميتوانم قاب نگاه رضا و عينكش را كنج دل تو جا كنم،

تو را يك جرعه سايه تك درخت ها هم؛ نمي توانم مهمان كنم،

بوي پونه ها را نميتوانم در عمق وجودت بنشانم،

صداي زنگوله بزها را نميتوانم بنشانم جائي،

رد زيبا و نقره گون رود در طول مسير را نميتوان آويزه گردنت كنم،

شيب هاي تند و تيز كنار آب را نميتوانم برايت شرح دهم؛ سختي بالا و پائين شدنش را بيشتر!

بلندي قامت كوه ها،

كندوهاي عسل،

سبدهاي هلو ( كه بي نهايت عاشقش هستم)

بوي درخت گردو،

سبزي رودخانه،

اوج و فرود راه،

كشك و كشك و كشك ( كه بسيار هم خوشمزه هستند)

نميتوانم يك سفر زيبا دعوتت كنم؛

مگـــــــر در قالب عكسهاي دوربيني كه از دريچه چشمان من ديده است و ثبت كرده است.


پ ن: كسي ميگفت دم جنبانك ( شما بخوانيد سقاچي!!! ) نام جديدي است كه نسل نو روي اين پرنده گذاشته است! سقاچي توي آن نوك كوچكش آب برميدارد به اميد لبهاي ترك خورده حضرت عباس(ع)!


به آب گفتم شرمنده باشد! بود.


براي دم جنبانك بخوانيد:

http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AF%D9%85%E2%80%8C%D8%AC%D9%86%D8%A8%D8%A7%D9%86%DA%A9





ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ یکشنبه 10 مهر1390 توسط مامان محمدين |
در ادامه مطلب!


ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 7 مهر1390 توسط مامان محمدين |

هفته گذشته بسيار پر مشغله بود براي ما.

چند تا سفر خارج از شهر داشتيم.


يكي دو بار هم رفتيم كوه صفه. يه برنامه داشتيم براي آغاز هفته دفاع مقدس. كه بابائي يه ميهمان دعوت كردن. حاج حسين لاداني.

خيلي هم مرد با كمالاتي بودن. ميگفتن اين خواهرها زير آفتاب نباشن. من مرد آفتابم! اينا گرمشون نشه ؛ من مهم نيست گرما برام. عاشق مرامش شدم.

بعد هم همگي به سمت مزار شهداي گمنام كه فكر ميكنم حدود ده سالي هست به كوه صفه اصفهان قداستي خاص دادن رفتيم.


بابائي و عمو صغيرا رفتن كه وسائل رو بذارن توي ماشين و برگردن. ما رسيدم اون بالا كه ديديم پيداشون شد!


همه خاله ها كمك كردن تا منم بتونم بيام زيارت. الحق توي گرماي اون موقع خيلي سخت بود. شما هم قربونتون بشم همش ميگفتين خسته شدم...بغل.

كلك ها.


دست همه خاله هاي تبياني و نصف جهاني كه كمك ما كردن بريم زيارت درد نكنه ... اجرشون با همين شهدا. انشاالله.


يادم افتاد به مرضيه حاجي پور!

نميدونم سال اول دانشگاه بودم يا دوم. قرار بود اين شهدا رو بيارن براي تشييع. گفت بيا خوابگاه. رفتيم تشيع و فرداش هم رفتيم كوه صفه... چه جمع عجيبي بود... واي عجببببب شكوهي. دوران رياست جمهوري آن جنابان بود و جو دانشگاه خلاف ما.

براي حاج آقائي كه سخنراني ميكرد و در مورد شهدا حرف ميزد كفش پرت كردن از توي خوابگاه. چقدر اين صحنه دلم رو ميسوزند.

رفتم اتاق مرضيه اينا. فردا صبحش هم رفتيم كوه. مرضيه جان هر جا هستي سلامت باشي. اگه دنياي مجازي مياي يه سري به ما بزن..... عاشقانه ميخوامت عزيزم.


و جمله اي به شهدا... چقدر محكم ايد كه كوه به شما تكيه كرده است. در زندگي دنيويتان محكم بوديد و در زندگي برزخي تان محكم تر... آنقدر كه نفس ميكشيم همه ما در جوار استقامت شما.

هوايمان را داريد. از اين بالا چقدر شهر ما كثيف است.  و جوار شما چقدر نوراني. شبها ولي عجيب هواي بهشت به سر آدم ميزند در كنارتان.


خواستار شفاعتيم. و مثل هميشه شرمنده!



عكسها در ادامه مطلب...





ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 7 مهر1390 توسط مامان محمدين |
بابائي رفتن ماشين رو از پاركينگ بيارن.

محمد حسين: مااااامان ... بابا گم شده( با غم بخونين.)


محمد هادي... دستت ميرسه درها رو باز كني. يه سه چهار پنج ماهي هست داداشي اين كار رو انجام ميده. تبريك ميگم فضولك جديد!

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 7 مهر1390 توسط مامان محمدين |
مي نشينم به باز سازي لحظات. ذهنم قد نميدهد كه همه شان را به خاطر بياروم. حتي اگر مال 24 ساعت پيش باشد؛ كمتر هم! اما خوب اكثرش در خاطرم هست.

.

.

.

آن لحظه اي كه سرشار از انرژي مي پري روي تخت و توي دلت ميگوئي آنقدر بازي ميكنيم تا خسته شوند و بخوابند.

و مثل بابائي ميشوي... با هم بازي مردانه ميكنيد.

يك نفرشان را با يك پايت محكم ميگيري و ديگري را بوس ميكني.

بعد جابجا.

( بمب هاي اين بازي بوس است... مثل اينكه سر تفنگت يك گل گذاشته باشي.)


حالا حمله ها شروع ميشود. يكي شان از پشت، گردنت را محكم چسبيده و با صداي رامكال گونه اش ميگويد: چيكار ميكني؟!

و آن يكي با قدرت پاهايش - كه الحق و الانصاف كپي برابر اصل خودت است - مي كوبد به تو. مهم هم نيست برايش، به كجا ميكوبد.

آن لحظه اي كه پسرت خيال ميكند كه پايت را محكم چسبيده و ميگويد :مامان پات رو گرفتم! و تو ميخندي و ميگوئي نخير... من با پام تو رو گرفتم.( توي دلت قنج ميرود كه ببين پسرك چه خيال خامي دارد. با پايت محكم چسبيده ايش. آنوقت او هم پايت را مي چسبد و احساس پيروزي ميكند.)


هي بوسشان ميكني و گاز گازي شان... و آنها ميخندند و تو هم شادي.

توي دلت فكر ميكني ميشود زمان را نگه داشت آيا؟!

بعدتر فكر ميكني يعني چه ميشود كمي دغدغه تميزي خانه نداشتم و دغدغه غذا... تا كمي بيشتر بازي ميكرديم.

بعد فكر ميكني به مهمان هاي سرزده ات - مثلا بابا علي - كه اگر بيايند و خانه ات در اين وضع باشد و تو مشغول بازي باشي چه فكري ميكنند! و فوري از ذهنت ميگذرد كه ... من كه گفته ام قبلترش به من بگوئيد داريم مي آئيم... خانه ما هميشه ويران است. مگر به مدد مهمانها كمي تميز شود آن هم تا پس از مهماني است.

كه زمزمه هاي آشوب و ريخت و پاش در همان حضور مهمانها هم به گوش ميرسد از جانب طفلكانم.

افكارت را پاره ميكند چنگ هاي محمد هادي و فشار پاهاي محمد حسين.

آن لحظه مانده در ذهنت كه خسته و بي حال روي تخت مي افتي اما كودكانت دست بردار نيستند. بيش از نيم ساعت است كه صداي شاديشان گوش فلك را كر كرده اما خسته شدن در كارشان نيست.


هي توي دلت فحش ميدهي به روزگار. كه مگر چه ميشود كمي با ما بسازي... تا من هم هميشه لذت ببرم از اين همه نعمت دنيوي! بعدترش توي ذهنت مي شنوي كه ... خوب دنيوي كه ميگويند همين است... لذت بدون سختي در اين دنيا پيدا نميشود. لذت كامل هم!


حتي طفل معصومت از صدمه اي كه حين بازي مي بيند به راحتي چشم مي پوشد بلكه بتواند با كلك روي كمر تو سوار شود.

فكرش را هم نمي كردي كه اين همه خسته ات كنند. دو نفر هستند. هر كدامشان از طرفي حمله ميكنند.

و در نهايت لحظه پاياني فرا ميرسد.


آن لحظه كه همه گرسنه و منتظر تا ناهار خوشمزه مامان سميه پز، مهمانتان كند به استراحتي وصف نشدني. استراحتش به گمانت از خود ناهار خوشمزه تر است.


دوستي تماس ميگيرد و ميگويد شايد بيايند اصفهان. برايت ناز مي آيد كه نمي آئيم مزاحم بشويم. قصد داري كلك بزني بهش.

به سه تا گل پسر 88 اي فكر ميكني كه شايد براي ساعاتي هم بازي بشوند. شايد!

دعا ميكني همه چيز همان طور كه بايد پيش برود.

آمين.



پي نوشت مهم: اونائي كه خانواده هاشون كنارشون نيستن و دوقلو دارن چطوري زندگي ميكنن يعني؟!

ديروز ظهر مستاصل نشستم لبه تخت. و گفتم بين تميز كردن خونه ( كه بي نهااااااااااايت كار داشتم ) و بازي با شماها بايد يكي رو انتخاب كنم. اوني رو انتخاب كردم كه دلم گفت.


دل شماها شاد شد خدا دلم رو شاد كرد. ممنون مامان بهجت و آسيه جونمممممم و فاطي جون!


خدا دلشون رو شاد كنه. آمين.


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 6 مهر1390 توسط مامان محمدين |
خيال نكنين ميخوايم بريم تهران!


اطراف شهر بوديم... و تقريبا نميدونستيم كجائيم. از بس كه تابلوي راهنما بود!!!!!!!!


يه تابلو ديدم به سمت تهران. وقتي بابائي رو در جريان گذاشتم يه دفعه شماها شروع كردين كه بريم تهران. بريم مادرجون.


بعدش من هم در راستاي خواب نموندن بابائي يه صحبت مفصل كردم كه بابا بيا بريم تهران يه سر به خانواده بزنيم...


ايشون هم انكار و ما هم اصرار.


پي نوشت: يه صدائي از جلوي ماشين مي شنيدم. حس كردم دست بابائي خواب رفته. دارن ميزنن رو دستشون.

ديدم نههههههههههه! ميگن براي جلوگيري از خواب!!! دارم ميزنم توي صورتم!

من: 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 6 مهر1390 توسط مامان محمدين |
ديگه مطمئن شدم كه به دانه سويا و برخي از انواع هلو حساسيت دارين.


يه چيز ديگه..... ديروز براي چند دقيقه جامون با بابائي عوض شد. عين مبهوت ها نگاه ميكردين و من و بابائي بهتون مي خنديدم. لذت بخش بود براي هر چهارتامون.(اين پاراگراف مفهوم خاصي داره كه قرار نيست بيشتر از اين مو شكافي بشه!)

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 6 مهر1390 توسط مامان محمدين |
داري يه كاري ميكني كه نبايد!!!

ميخواي از كتابخونه بري بالا محمد حسين!


ميگي يا علي!


تو دلم ميگم يعني حضرت علي(ع) الان كمكت ميكنن؟!

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 6 مهر1390 توسط مامان محمدين |
كم خوابيت داره ديوونه ام ميكنه محمد حسين.


صبح كه زودتر پا ميشي. ظهر ديرتر ميخوابي و زودتر پا ميشي نسبت به داداش.


شب هم ديرتر ميخوابي!


خوب من چيكار كنم با تو؟!


همش نگراني كه من نباشم. بابام جان من هستـــــــــــــــم!


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 5 مهر1390 توسط مامان محمدين |
چرا فكر ميكني سيبي كه پوست گرفته ايم و گازي از آن زده اي، - بعد از چند دقيقه كه رهايش كرده اي -، قهوه اي شدنش بخاطر آلودگي است و بايد شسته شود؟!

هــــــان؟!

اي محمد هادي بلا.

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 5 مهر1390 توسط مامان محمدين |
مگه تو هم درد دل داري؟!

آخه اينقدر آقا وار رفتار ميكني و غير وابسته( البته به ديگران و الا كه به من آويزوني!!!) كه وقتي اومدي در گوشي اما طوري كه من هم شنيدم به داداش محمد هادي گفتي: دود كرد ترسيدم؛ بسيااااااااااار تعجب كردم.


ماشين آتش نشاني ات را مي گفتي. كه پرتش كردي و گفتي دود ميكنه!


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 5 مهر1390 توسط مامان محمدين |
كشف كردم اون كسي كه ميگه "من نكردم" كيه!


محمــــــــد هـــادي!

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 5 مهر1390 توسط مامان محمدين |
پلاكاردي از راهپيمائي روز قدس را لابلاي كاغذها و كتابهايتان پيدا كرده ايد. هي مي پرسيد: اين چيه؟!


مشتم را گره ميكنم و ميگويم مرگ بر اسرائيل!


پلاكارد را نصف ميكنم (عليرغم اينكه ميگوئيد نصف نكن!!!) و ميدهم دستتان.


راه مي رويد و ميگوئيد مگ مگ اسائيل!!!


ديگر مرگ بر آمريكا را كه ياد ميگيريد قاط ميزنيد و من ته دلم مي خندم ...


و به اين منحوسان ميگويم ما بچه هايمان را با بغض شماها بزرگ ميكنيم...... بدانيد!



پي نوشت: واقعا توان راه رفتن توي گرماي ماه رمضون رو نداشتم. اونم با شماها..... بخصوص كه نه راه مياين نه كالسكه سوار ميشين... نتيجه چي شد؟!

بابائي رفتن راهپيمائي و من ثوابش رو دولا پهنا از خدا خواستم! 

درباره وبلاگ



بسم الله الرحمن الرحيم
محمدين ما در شامگاه 5 تير 88 به همه زندگي ما تابيدند روشن تر از هر چه روشني است... خداوند مهربان را شاكريم و خواستاريم تا در تربيت صحيحشان ياورمان باشد...اميدوارم هميشه شاد و سالم باشند، اين نازنينان.
mohassanelatifi@yahoo.com
آخرين مطالب
آرشيو
موضوعات
نويسندگان
پيوند ها
پيوندهاي روزانه
MihanTheme